روسری کشمیری من
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧  

 

 

دلم گرفته و باز تو نیامده‌ای . می‌خواهم چندروزی زنگ نزنم و ببینم آیا زنگ می‌زنی؟
دیروز بود یا چندروز پیش که با یکی از دوستان رفتیم . مثل همیشه رد گم می‌کردم . مثل همیشه که تو می‌گویی . می‌خندیدم و خود را سرخوش نشان می‌دادم . مثل همیشه که تو می‌دانی . دوست دارم شاد باشم . از بچگی همین‌گونه بودم . با تمام درد درونم یکی از سه دختر خوش‌خنده‌ی فامیل...
درون ماشین که نشستم و دست دادم گفت: فیلمی
به رویم نیاوردم مثل همیشه که می‌دانی . دستانم را جمع کردم و لبخندی نثارش کردم و خودم را به آن راه زدم . می دانستم که دروغ می‌گوید ولی بازهم حرفی نزدم . و او داستانش را شروع کرد‌:
روسری کشمیری‌ام را روی صورتم کشیدم باز به راه افتادم . چشمها به دنبالم بود اما مگر می‌شود زن بود و با کسی زندگی کرد که نمی‌خواهی؟ راه طولانی بود و من مسافر قاچاق یک کشتی‌باری  رام هم کنارم بود . نگاهش تنم را می سوزاند اما مگر من از همین نگاهها فرار نکرده بودم ؟ روسری کشمیری‌ام را روی صورتم کشیدم و گفتم‌: صدای خدا را می‌شنوم...
صدای چرخ بود و قیچی و من برای او کار می‌کردم . مردی چاق و سفید که از سفیدی به سرخی می‌زد. دستانم را گرفت و گفت: تنها راه چاره‌ات برای فرار از پلیس منم... ضجه زدم و او بود و سیاهی...
رام خندید و گفت: همه‌ی شما مثل هم اید . برای ما ناز می‌کنید...
او گفت: همه‌ی شما مثل هم اید تنها برای ما ناز می‌کنید...
دستان کوچکش را به سویم آورد و من دیگر خون به مغزم نمی‌رسید... گریه‌ام گرفته بود اما نباید گریه می‌کردم : اگر کسی تجاوزی کرد دلیل بر جواب مثبت من نیست و دلیل بر ناحق بودن من... من حق انتخاب دارم و هیچ کس حق گرفتن آن را ندارد. در هر کجای جهان باشم

 

بازهم در سخت ترین دقایق تو نیستی .